تبليغاتX
نقاب سیاه...
کهنه نقاب زندگی تا شب رو صورتهای ماست گریه های پشت نقاب مثل همیشه بی صداست.....
+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم مرداد 1388ساعت 13:14  توسط نقاب(نیما) | 

كاش آدميزاد نبودم،كاش نميفهميدم كه چرا هستم

 

كاش اسبي بودم وحشي ،بر فراز تپه اي بلنـــــــد

 

يا كه.....ماهــــــــــي كوچــكي در دل اقيـــانوس

 

كاش ميتوانستم پرواز كنم تا به آسمـــــــــــــــــان

 

كاش ميشد كه نميدانستم....

 

كاش تمام آشفتگي ام اين بودكه چرا آسمان آبيست

 

كه خدا چه رنگيست...كه چرا ماهي ها در آب،ساكت وآرام

 

بي هيچ حرف و گلايه اي زنده اند

 

كاش كودكي بيش نبودم يا كه اصلا انسان نبودم

 

كاش من هم ميتوانستم لحظه اي آرام بخوابم

 

بي هيچ اندوهي....آه كه چه خسته ام،چه اندوهناك

 

دلم خسته از اندوه و درد،دلم زخم خورده از روزگار

 

كاش انسان نبودم....كش تصويري بودم بر سر در يك معبد متروك

 

يك نگاه سرد به دوردست وجود تماشاگر تصويرم....

 

كاش زمزمه نرمي بودم بر لبان يك عاشق ولي....

 

كاش انسان نبودم تا آسوده مي خفتم...تا خدايي بودم.

 

كاش شبي آسوده بخوابم.........

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم بهمن 1387ساعت 12:37  توسط نقاب(نیما) | 

 

چیزی ندارم بگم بجز اینکه دعام کنین.........

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم دی 1387ساعت 0:33  توسط نقاب(نیما) | 

سلام

یه خبر...یه روز یه دلقک گریه کرد

یه روز یه خنده مرد رو لب .... یه روز یکی میخواست بخندونه،ولي خنده رفته بود از يادش.

يه روز يه دلقك با گريه هاش،خنده رو روي لبا زنده كرد...اون گريه ميكرد و مردم،فكر ميكردن

كه داره

ادا در مياره...غافل از اينكه توي دل اون دلقك خنده مرده بود...داشت توي دل خودش جون

ميكند

اين دلقكه يه تصميمي گرفته بود..اون ميخواست آخرين گريه هاش ، آخرين خنده هاي

مردم، آخرين نمايشش بي نظير باشه...اون وارد صحنه شد مردم از ديدنش خنديدن...

اما اينبار دلقك نخنديد،گريه كرد و گريه كرد...مردم غافل از تصميم دلقك، فكر كردن كه داره ادا

در ميآره

واسه همين از گريه هاي دلقك خنديدند...دلقك اينبار مي خواست خودش باشه نه يه نقاب

نه يه دلقك...اون شروع كرد به بازي،بازي كه توش خودش بود و زندگيش

اما مردم غافل از اين كه دلقك داره روي صحنه زندگي ميكنه نه بازي،بهش ميخنديدن

آخه اونا نميخواستن باور كنن حقيقت رو.....اونا مي خنديدن و دلقك گريه ميكرد و جون ميداد

اون اينبار داشت زندگي خودش رو بازي ميكرد...داشت نمايش تموم مي شد

 و دلقك به آخر عمرش نزديك....مردم صداي خندشون فضا رو پر كرده بود

 تا اين كه دلقك افتاد روي زمين...باز هم خنده...اما ديگه دلقك گريه نميكرد

اما ديگه مردم نمي خنديدن....آخه ديگه دلقك پا نشد...اون قصه زندگيشو گفته بود ورفته بود...

اون حالا با يه لبخند رفته بود...ولي مردم تازه به خودشون اومده بودن....

اما نه لحظه اي بعد سالن خالي شده بود...دلقك بود و يك صحنه و يه فضاي خالي

اون ديگه نبود ولي گريه ها و خنده هاي تلخ هنوز به ياد مردم بود.......

                                                                                                        امضا   :   نقاب

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم مهر 1387ساعت 16:41  توسط نقاب(نیما) | 

عجب رسمیه رسم زمونه

                                قصــه برگ و باد خـزونـــــــــه

 میرن آدما‚ از اونا فقط

                                خاطره هاشون به جا میمونه

کجاست اون کوچه ‚ چی شد اون خونه
 

                                                   آدماش کجان خدا می دونه

                                                                       بوته ی یاس باباجون هنوز
 

گوشه ی باغچه توی گلدون

                                     عطرش پیچیده تا هفت تا خونه
 

خودش کجاهاست خدا می دونه
 

                                                                             میرن آدما ‚ از اونا فقط
 

خاطره هاشون به جا می مونه

                                        تسبیح و مهر بی بی جون هنوز

                                        گوشه ی طاقچه توی ایوونــــــــــه

خودش کجاهاست خدا می دونه

خودش کجاهاست خدا می دونه

                                         میرن آدمــــــــــــــــا از اونا فقـــــــط

خاطره هاشون به جا می مونه

پرسید زیر لب یکی با حسرت

پرسید زیر لب یکی با حسرت
 

                                      از مـــــاها بعد هــــــــــــا چه یادگـــــاری
 

می خواد بمونه خدا می دونه
 

میرن آدما از اونا فقط............
 

                                     خاطره هاشون به جا می مونه
 

میرن آدما از اونا فقط............. 
 

                                     خاطره هاشون به جا می مونه

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم مرداد 1387ساعت 13:50  توسط نقاب(نیما) | 

قایقی باید ساخت by From Afghanistan With Loveّ.

.

باید فراموشت کنم

چندیست تمرین می کنم

من می توانم ! می شود !

آرام تلقین می کنم

حالم ، نه ، اصلا خوب نیست ....

تا بعد، بهتر می شود ....

فکری برای این دلِ آرام غمگین می کنم

من می پذیرم رفته ای

و بر نمی گردی همین !

خود را برای درک این ، صد بار تحسین می کنم

کم کم ز یادم می روی

این روزگار و رسم اوست !

این جمله را با تلخی اش ، صد بار تضمین میکنم

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم تیر 1387ساعت 3:14  توسط نقاب(نیما) | 

روزگاری مردم دنیا دلشان درد نداشت.

 هرکسی غصه اینکه چه می کرد نداشت.

چشمه سادگی از لطف زمین می جوشید.

خودمانیم زمین این همه نامرد نداشت

شبی تاریک و پر از سکوت در اتاقم تنهاتر از همیشه...

ناامید از فردایی روشن... بازم نقش چشمات در خیالم...

تنها جایی که با همه بی قراریهام احساس آرامش میکنم...

خاطرات با تو بودن در حال رفت وآمد در ذهنم هستن...

هنوز چشم به راهتم دیونه... آخه چرا این نفسام تلخه واسم؟

ای کاش زودتر از موعود مقررم فرشته مرگ مرا به کام خویش

 می گرفت و این روح خسته را به آسمونا میبرد...

هر جا که باشه دیگه بدتر از این جا که نیست...

شاید این جوری یک بار بمیرم...

ولی الان همه لحظاتم شده مردن و زنده شدن...

بذار حداقل یک کم از قصه عشقمون بگم تا شاید خوابم ببره...

یکی بود یکی نبود غیر خدا هیچکی نبود یکی عاشقی بود

که یک معبودی داشت... عاشقه دل خوش به وجود معبودش بود

و پرستش اون بالاترین عبادتش بود...

نمیدونست که یک روز الهه اش میره دنبال سرنوشتش

و اونو تنها میزاره... و هیچی جز یادش براش یادگاری نمیزاره...

نشنیدم چی گفتی: یک کم بلندتر بگو: چی؟! روزهای

شاد هم داشتیم؟!آره ولی میدونی چیه:

 این حرفتم باور میکنم آره روزهای شاد هم داشتیم

ولی این قدر روزای غمگین داشتیم که شادیهای

 کوچیکمون لا به لای دریای غمها گم شدن...

+ نوشته شده در  یکشنبه نهم تیر 1387ساعت 20:34  توسط نقاب(نیما) | 
سلام به تمام دوستان سلام به کسایی که همدیگه رو یه وقتایی توی فاصله ها جا میذارن......

سلام به جدایی.....سلام به مرگ عشق.........توی دنیایی که آدما اسیر پول و ماشین و

تکنولوژی شدن

و به خاطرش هم دیگه رو دور میزنن.......آدما از آدما زود سیر میشن....خیلی زود فراموش

میکنن که

عاشق بودن یه روزی......خدا نگهدار عشق(حتی خدا هم نتونست عشق رو نگه داره)

خدانگهدار

انسانیت......حدانگهدر وفا.....................

+ نوشته شده در  یکشنبه نهم تیر 1387ساعت 14:45  توسط نقاب(نیما) | 

اگه یه روزی نشه که دیگه با تو باشم میام اینجا و فقط مینویسم

خدا نخواست ما با هم باشیم......ولی اون روز روز مرگ عشق منه

.........دوست دارم تا ابد بهترین خاطره ی زندگیم

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم خرداد 1387ساعت 21:31  توسط نقاب(نیما) | 

به سراغ من اگر می آیید

پشت هیچستانم

پشت هیچستان جایی است

پشت هیچستان رگهای هوا پر قاصد هایی است

که خبر می آرند از گل واشده ی دورترین بوته ی خاک

روی شنها هم نقش های سم اسبان سواران ظریفی است که صبح

به سر تپه ی معراج شقایق رفتند

پشت هیچستان چتر خواهش باز است

تا نسیم عطشی در بن برگی بدود

زنگ باران به صدا می آید

آدم اینجا تنهاست

و در این تنهایی سایه ای تا ابدیت جاری است

به سراغ من اگر می آیید

نرم و آهسته بیایید مبادا که ترک بردارد

چینی نازک تنهایی من

                                                                        سهراب سپهری

+ نوشته شده در  دوشنبه دهم دی 1386ساعت 13:44  توسط نقاب(نیما) | 

 

به کجا میروی !!!

 

به کجا  میروی ،،، صبرکن ...

 

صبر کن عشق  زمین گیر شود بعد برو  یا  دل از دیدن تو سیر شود

 

بعد برو

 

ای کبوتر به کجا !

 

ای کبوتر به کجا ،،، قدردگر صبرکن ، آسمان پای پرت پیر شود بعد

 

برو

 

ای عزیز جان من تو اگر گریه کنی بغض منم میشکند . خنده کن ،

 

عشق نمک گیر شود بعد برو

 

یک نفر حسرت لبخند تو را میدارد ، صبر کن گریه به زنجیر شود بعد

 

برو

 

خواب دیدی شبی از راه ، سوارت آمده ،،، باش ای نازنین ، باش ای

 

مهربان خواب تو تعبیر شود بعد برو

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم آبان 1386ساعت 17:51  توسط نقاب(نیما) | 
آدمک آخر دنیاست بخند 

آدمک مرگ همینجاست بخند 

دست خطی که تو را عاشق کرد....

شوخی کاغذی ماست بخند

فکر کن درد تو ارزشمند است

فکر کن گريه چه زيباست بخند

صبح فردا به شبت نیست که نیست

تازه انگار که فرداست بخند

راستی آنچه که یادت دادیم

پر زدن نیست که در جاست بخند

 آدمک خر نشوی گریه کنی

آن خدایی که بزرگش خواندی....به خدا مثل تو

تنهاست.....بخند....

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم مهر 1386ساعت 20:44  توسط نقاب(نیما) | 
 نمي نويسم ..... چون مي دانم هيچ گاه نوشته هايم را نمي

خواني حرف نمي زنم .... چون مي دانم هيچ گاه حرف هايم را نمي

فهمي نگاهت نمي كنم ...... چون تو اصلاً نگاهم را نمي بيني

صدايت نمي زنم ..... زيرا اشك هاي من براي تو بي فايده است

فقط مي خندم ...... چون تو در هر صورت مي گويي من ديوانه ام

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم مهر 1386ساعت 21:5  توسط نقاب(نیما) | 
قاصدک! هان، چه خبر آوردی
 
از کجا وز که خبر آوردی؟
خوش خبر باشی، اما، ‌اما
 
گرد بام و در من
بی ثمر می گردی
 
انتظار خبری نیست مرا
نه ز یاری نه ز دیار و دیاری باری
 
برو آنجا که بود چشمی و گوشی با کس
برو آنجا که تو را منتظرند
 
قاصدک…
در دل من همه کورند و کرند
 
دست بردار از این در وطن خویش غریب
قاصد تجربه های همه تلخ
 
با دلم می گوید
که دروغی تو، دروغ
 
که فریبی تو، فریب
قاصدک! هان، ولی… آخر… ای وای
 
راستی آیا رفتی با باد؟
با توام، آی! کجا رفتی؟ آی
 
راستی آیا جایی خبری هست هنوز؟
 
مانده خاکستر گرمی، جایی؟
در اجاقی طمع شعله نمی بندم خردک شرری هست هنوز؟
 
قاصدک
ابرهای همه عالم شب و روز
 
در دلم می گریند…

قاصدک غم دارم.

غم آوارگی و در به دری

غم تنهایی و خونین جگری

قاصدک وای به من همه از خویش مرا میرانند

همه دیوانه و دیوانه ترم می خوانند

مادر من غم هاست مهد و گهواره ی من ماتم هاست

قاصدک دریابم!روح من عصیانزده و طوفانیست.....آسمان نگهم

بارانیست

قاصدک غم دارم غم به اندازه ی سنگینی عالم دارم

قاصدک غم دارم غم من صحرا هاست

افق تیره ی او نا پیداست

قاصدک دیگر از این پس منم و تنهایی وبه تنهایی خود در هوس

عیسایی

و به عیسایی خود منتظر معجزه ای غوغایی

قاصدک زشتم من....زشت چون چهره ی سنگ خارا....زشت مانند

زال دنیا

قاصدک حال گریزش دارم.......می گریزم به جهانی که در آن پستی

نیست......پستی و مستی و بد مستی نیست

 می گریزم به جهانی که مرا نا پیداست......شاید آن نیز فقط یک

رویاست!!

+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم مهر 1386ساعت 17:8  توسط نقاب(نیما) | 

 بر سر سنگ مزارم بنويس:


زير اين سنگ جواني خفته ست با هزاران اي كاش


و دو چندان افسوس كه به هر لحظه عمرش گفته ست


بنويس : اين جوان بر اثر ضربه ي كاري مرده ست ...


نه بنويس: اين جوان در عطش ديدن ياري مرده ست ...


جلوي روز وفاتم بنويس:

:
روز قربان شدن عاطفه در چشم نگار


روز پژمردن گل... فصل بهار


روز اعدام جنون بر سر دار


روز خوشبختي يار ...


راستي شعر يادت نرود


روي سنگم بنويس: آي گلهاي فراموشي باغ!


مرگ از باغچه كوچكمان مي گذرد داس به دست...


و گلي چون لبخند مي برد از بر من

+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم مهر 1386ساعت 16:22  توسط نقاب(نیما) | 

امروز بعد از مدتها وبلاگم( که تنها تر از خودمه) رو به روز

کردم.خیلی وقت بود که دست از همه چیز شسته بودم

و.....دیگه زندگی برام معنایی نداره و تنهایی رو با تمام وجودم

حسش میکنم.شدم مثل درخت خشکی که کویر سنگ دل

براش شده همدم و فقط منتظر یه توفان که.....من با اینکه

عمری از من نگذشته ولی طعم تلخ زندگی رو چشیدم خوب

یادمه وقتی که برای اولین بار خودمو توی میدون جنگ با

زندگی تنهای تنها دیدم ۱۶ ساله بودم جنگ نه بخاطر مادیات که

همیشه تامین بودم جنگ بخاطر یک همنفس که هیچوقت

نداشتم و....و همیشه رسم روزگار بود که بیرحمانه خوشی رو

از من می دزدید.وقتی وارد دانشگاه شدم فکر می کردم که

تمام تنهایی ها و دلتنگی ها تموم می شه و من باید مسیر

یکنواخت و کسل کننده ی زندگیمو عوض کنم وبه زندگی سلام

کنم اما غافل از اینکه......تمام خوشی هام در حقیقت اون

سالهایی بود .....که گذشت.جامعه ی دانشگاه با همه ی دو

رنگی هاش با همه ی نامردی هاش خودشو نشون داد.دیگه

داشتم دق میکردم همه چیز برام تموم شده بود که رو اوردم به

وبلاگ تا تمام حرفهای نا گفتمو در قالب نقابی سیاه رنگ و بن

بستی تاریک و مه آلود بنام بن بست راز و  حرفهایی که سوز

دلمو نشون میداد به زبون بیارم  الان هم که این حرفا رومیزنم

تنها تر از هر وقتی هستم و اگه هم این حرفا رو الان و بعد از

مدتها دارم میگم بخاطر اینکه من توی وبلاگم هم

تنهام.......راستی خودمو معرفی نکردم من نیما هستم اما نه

شاعر که شبگرد کوچه ی تنهاییم ۲۱ سال از عمرم میگذرد ولی

دیگر توانی برای زندگی ندارم و خلاصه اهل این دنیای

دوارم......

+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم شهریور 1386ساعت 17:54  توسط نقاب(نیما) | 
نیمه شب پریشب گشتم دچار کابوس دیدم به خواب حافظ توی صف اتوبوس

گفتم: سلام حافظ گفتا: علیک جان گفتم : کجا روی؟ گفت: والله خود ندانم

گفتم: بگیر فالی گفتا: نمانده حالی گفتم: چگونه ای؟ گفت: در بند بی خیالی

گفتم: که تازه شعر و غزل چه داری گفتا: که می سرایم شعر سپید باری

گفتم: ز دولت عشق، گفتا: کودتا شد گفتم: رقیب، گفتا: کله پا شد

گفتم: کجاست لیلی؟ مشغول دلربایی؟ گفتا: شده ستاره در فیلم سینمایی

گفتم بگو ز خالش. آن خال آتش افروز؟ گفتا: عمل نموده. دیروز یا پریروز

گفتم: بگو زمویش گفتا: مش نموده گفتم: بگو ز یارش گفتا: ولش نموده

گفتم: چرا؟ چگونه؟ عاقل شده است مجنون؟ گفتا: شدید گشته معتاد گرد افیون

گفتم: کجاست جمشید؟ جام جهان نمایش؟ گفتا: خریده قسطی تلویزیون به جایش

گفتم : بگو زساقی حالا شده چه کاره؟ گفتا شدست منشی در دفتر اداره

گفتم بگو ز زاهد آن رهنمای منزل گفتا که دست خودرا بردار از سر دل

گفتم: زساربان گو با کاروان غم ها گفتا: آژانس دارد با تور دور دنیا

گفتم: بگو ز محمل یا از کجاوه یادی گفتا: پژو، دوو، بنز یا گلف نوک مدادی

گفتم: که قاصدت کو آن باد صبح شرقی گفتا: که جای خود را داده با فاکس برقی

گفتم: بیا زهدهد جوییم راه چاره گفتا: بجای هدهد دیش است و ماهواره

گفتم: سلام ما را باد صبا کجا برد؟ گفتا: به پست داده، آورد یا نیاورد؟

گفتم: بگو، زمشک آهوی دشت زنگی گفتا: که ادکلن شد در شیشه های رنگی

گفتم: سراغ داری میخانه حسابی؟ گفتا: آنچه بود از دم گشته چلوکبابی

گفتم: بیا دو تایی لب تر کنیم پنهان گفتا: نمی هراسی از چوب پاسبانان؟

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم خرداد 1386ساعت 21:26  توسط نقاب(نیما) | 
**************************************************

*الو سلام منزل خداست؟ اين منم مزاحمي كه آشناست. هزار     *

*دفعه                                                                                                  *

*اياين شماره را دلم گرفته است ولي هنوز پشت خط در انتظار يك*

*صداست. شما كه گفته ايد پاسخ سلام واجب است به ما كه       *

*ميرسد حساب بندهايتان جداست؟الو...دوباره قطع و وصل تلفن  *

*ام                                                                                                       *

*شروع شد خرابي از دل من است يا كه عيب از سيم هاست چرا *

*صدايتان نميرسد كمي بلندتر صداي من چطور؟خوب و صاف و      *

*واضح                                                                                                 *

*و رساست؟ اگر اجازه ميدهي برايت درد دل كنم .شنيده ام كه     *

*گريه                                                                                                   *

*بر تمام دردها شفاست .دل مرا بخوان                                                       *

**************************************************

+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم اردیبهشت 1386ساعت 13:3  توسط نقاب(نیما) | 
 در شبی غمگین تر از من قصه رفتن سرودی تاکه چشمم را

گشودم از کنارم رفته بودی ای دریغا دل سپردن به عشق تو بیهوده

بود وعده ها و خنده های تو به نیرنگ آلوده بود

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1386ساعت 21:22  توسط نقاب(نیما) | 
اي كاش كودك بودم

                         تا بزرگ ترين شيطنت زندگيم نقاشي روي ديوار بود.

 اي كاش كودك بودم

                         تا از ته دل مي خنديدم،

                         نه اينكه مجبور باشم همواره تبسمي تلخ بر لب داشته باشم. 

 اي كاش كودك بودم.........

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم فروردین 1386ساعت 13:35  توسط نقاب(نیما) | 

نرسيديم به هم بازی يک تقديريم عاقبت در هوس ديدن هم ميميريم

عشقمان مخرج صفريست که تعريف نشد آه و افسوس که يک واژه

بی تدبيريم بعد از آن حادثه هايی که جدامان کردند آنچنان شد که

دگر از همه عالم سيريم اشک ميريختيم و دل که نميکنديم آه چه

کنيم هر دو از اين واقعه دلگيريم وقتی از فاصله ها گفت دلم

خنديديم

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم اسفند 1385ساعت 20:35  توسط نقاب(نیما) | 
+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام بهمن 1385ساعت 21:8  توسط نقاب(نیما) | 
 Shariati.com Main Logo

دنيا را بد ساخته اند......... کسي را که دوست داري،تورادوست

 

نمي دارد. کسي که تورا

 

دوست دارد ،تو دوستش نمي داري اما کسي که تو دوستش

 

داري و او هم تو را دوست دارد به رسم و

 

آئين هرگز به هم نمي رسند و اين رنج است . زندگي يعني اين....

 

دکتر شريعتي

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام بهمن 1385ساعت 21:7  توسط نقاب(نیما) | 
 

زرد ها بيهوده قرمز نشدند

قرمزي زنگ نينداخته بيهده بر ديوار

صبح پيدا شده اما اسمان پيدا نيست

گرته روشني برفي همه كارش آشوب

بر سر شيشه ي هر پنجره بگرفته قرار

من دلم سخت گرفته ست از اين

ميهمانخانه ي ميهمان كش روزش تاريك

كه به جان حق نشناخته انداخته است

چند تن خواب آلود مشتي نا هموار چند تن ناهوشيار

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام بهمن 1385ساعت 20:56  توسط نقاب(نیما) | 
+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم بهمن 1385ساعت 13:4  توسط نقاب(نیما) | 

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم بهمن 1385ساعت 13:0  توسط نقاب(نیما) | 
 در کلاس ادبیات معلم گفت: فعل رفت را صرف کن رفتم ..رفتی..

رفت ساکت میشوم میخندم ولی خنده ام تلخ میشود استاد داد

میزند خوب بعد ادامه بده و من میگویم: رفت... رفت... رفت رفت و

دلم شکست غم رو دلم نشست رفت شادیم بمرد شور از دلم ببرد

رفت ..رفت ..رفت و من میخندم و میگویم.. خنده تلخ من از گریه غم

انگیز تر است کارم از گریه گذشته است به آن میخندم

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم آذر 1385ساعت 18:11  توسط نقاب(نیما) | 

کاشکی یه روز ببینمت که دل سپردی به کسی

باید از عشق بدونی چه سخته درد بی کسی

کاشکی فقط با یک نگاه تو دام اون اسیر بشی

بخوای تو دامش بمونی پرت بده رها بشی

کاشکی فقط عاشق شدی دلشو پیش کشش کنی

بعدش اون میشکننش نتونی نفرینش کنی

کاشکی درست زمانی که فکر میکنی اون مال توست

ببینی با کس دکست خیال اون نصیب توست

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم آذر 1385ساعت 10:59  توسط نقاب(نیما) | 
+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم آذر 1385ساعت 10:55  توسط نقاب(نیما) | 

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم آذر 1385ساعت 10:54  توسط نقاب(نیما) | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
درباره وبلاگ
ای بازیگر گریه نکون ما هممون مثل همیم.....صبحا که از خواب پا میشیم نقاب به صورت میزنیم.....یکی معلم میشه و یکی میشه خونه به دوش....یکی ترانه ساز میشه,یکی میشه غزل فروش.....نقاب سیاه

نوشته های پیشین
مرداد 1388
بهمن 1387
دی 1387
مهر 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
دی 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
آذر 1385
شهریور 1385
مرداد 1385
تیر 1385
پیوندها
یادداشت های یک دیوانه(داداش خوبم امین)
صنایع غذایی(داش ایمان گل وگلاب)
سعیدخان عزیز
کوروش اهورا
کربلا(منتظر)
گروه موسیقی ارغوان
كد آهنگ
شهلا tnt
آقاسیاوش(1)
آقاسیاوش(2)
آقاسیاوش(3)
ستاره خاموش
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

طراح قالب

دیجیتال کیوان